رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

1394/4/6 11:49
نویسنده : رومینا
238 بازدید
اشتراک گذاری

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

تیر برو باد بیا غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا

 

 

 پسر عزیزم جشن تیرگان ایرانی رو بهت تبریک میگم 

  

 رادوین خیلییییییییییییییییییییییی شیطون بلایی شده یه حرفهای میزنه  که واقعا باعث تعجبم میشه زیبا

 این روزها همه جا های تفریحی شلوغه مخصوصا کنار دریاااااااااااااااااااااا وای که چه مزه ایی میده وقتی ذوق  یکدونه پسرم رو میبینم که دوست داره اب بازی کنه  و افتاب بهش بخوره  و از گرماش لذت ببره بغل

استخر بادیش رو پر از اب کردیم و اولش با کمی اکراه رفت  تو اب  و بازی کرد  وقتی خوشحالیشو می دیدم ذوق میکردم . 

  هنوز علاقه زیادش به ماشین هست  . بعد از ماشین علاقه داره که تو اشپزی کمکم کنه ولی خواب گاهی اوقات خراب کاری میکنه 

 تو خونه و بیرون  فقط چشمش به ماشین هست 

  تو خونه همه حواسش به من و احسان هست که داریم با هم حرف میزنیم  دقت میکنه   با وجود اینکه تبلت  دستش هست و همه حواسش رو متمرکز کرده به بازی  ولی نیم نگاهی به ما میندازه تا ببینه ما چی میگیم 

مغازه دایی امیر جونش 

  همه قطعات ماشین رو میشناسه  و همه رو باز میکنه تا ببینه  قطعات چه طور بسته شدن 

با بابا حسن و احسان و   4 تایی  هفته گذشته رفتیم کامان تلیسیژ سوار شدیم و بهمون خوش گذشت 

 رادوین کلی بازی کرد  و تجربه های خوبی بدست  اورد 

سد خاکی مرتضی علی در اقا بابا 

دیروز با بابا حسن و مانی رفعت و خاله نگین  رفتیم  رودبار خیلی جمعه خوبی بود 

و از جاده قدیم رفتیم و یاد خاطرات قدیم افتادیم  که چقدر  تو جاده قدیم   حال و هوایی بهتری هست 

این روزها خیلی ذهنم درگیره   امیدوارم که زودتر بتونیم یه تصمیم خوب بگیریم که توش موفق باشیم 

 ماشینمون رو فروختیم  و درحال خرید یه ماشین   بهتر هستیم  ولی  هنوز موفق نشدیم سکوت

   و رادوین هر روز میگه  بابایی ماشین نخریدی هنوز   بعد میگه  خواب ایشکال نداره  ماشین خواستی  ماشین  فاطی رو بردار (مادر شوهری)خندونک

محبتعاشقتم پسر نازم محبت

شب گذشته تولد مهسا بود  کلی برنامه ریختیم   و ولی یه اتفاق بد  خیلی حالمون رو گرفت  . وسط مهمونی یه دفعه مرتضی که کمی قلبش  مشکل داشت  بیهوش شد   (رقص نور و صدای ضبط )  باعث شده بود که کمی حالش عوض بشه یه دفعه سرش خورد زمین و کمی خون اومد  نمیدونید به چه حال روزی افتاده بودیم   تبزرگترین شانسمون این بود که دکتر و مهمون دیگمون  رضا  که خودش دکتر اورژانس  بیمارستان  هست اونجا بودن  منیر و سوسن  هم که پرستار ولی مرتضی چون داداش سوسن بود  سوسن خودش   از  استرس هیچ کاری نمیتونست بکنه . دکتر سریع نفس مصنوعی داد و رضا هم سریع  سی پی آر میکرد .غمگین من سریع رادوین رو بردم تو اتاق ولی از هیاهو  و استرسی که خودم داشتم ترسیده بود و گریه میکرد  قادر نبودم ساکتش کنم  به قدری حالم بد بود که  حال مرگ بهم دست داده بود.  یه دفعه دیدیم که دکتر میگه نبض نداره نفس نمیکشه  رنگش کبود شده بود  زنگ زدیم امبولانس سریع رسیدن و اومدن بالا    باز دکتر نفس مصنوعی و رضا هم سی پی آر کرد نفسش برگشت   و با امبولانس بردنش . سوسن و دکتر همه زنگ زدن به همکارشون هرچی دکتر بود ریخته شدن تو بیمارستان   . و بردنش تو سی سی یو   دیگه  اطلاع دادن که حالش خیلی خوبه  فقط باید تحت مراقبت باشه  دیگه چون خود سوسن پرستار  بخش اونجا بود خودش پیش مرتضی موند  دیگه بقیه تولد   با کمی تاخیر گرفتیم ولی دیگه اینقدر استرس بهمون وارد شده بود نمیتونستید خیلی خوشحال باشیم .

 خلاصه یه خاطره برامون موند ولی مرتضی زندگیشو مدیون دکتر و رضا  بود اگر اونا نبودن قطعا سرنوشتش جور دیگه ایی میشد تا امبولانس برسه   خدایی نکرده  اتفاق بدی میافتاد .

 امیدوارم برای هیچ کس این اتفاق ها پیش نیاد 

 

 

پسندها (2)

نظرات (8)

پریسا
6 تیر 94 12:53
خدا نی نی شما رو هم حفظ کنه ان شاالله به ما هم سر بزنید
رومینا
پاسخ
مسئول سایت نی نی عکس
6 تیر 94 13:49
سلام مامان مهربون عکس کوچولوتونوو برای نی نی عکس بفرستید تا جایزه بگیره و کلی خوشحال شه. http://www.niniaxs.ir اگه مایل به تبادل لینک هم هستی لینکمون رو توی وبلاگتون قرار بدید و به ما بگید به قید قرعه به مامان های فعال و معرفی کننده سایتمون جایزه میدیم
مامان گل پسر
7 تیر 94 6:16
همه چی داشت خیلی خوب پیش میرفت.. شیطونی های شیرین رادوین جون.. بیرون رفتن ها.. که آخرین خاطره منو ترسوند و حالم رو گرفت.. بازم خدا رو شکر که به خیر گذشته..
رومینا
پاسخ
واقعا یه خیر گذشت . خیلی خاطره بدی بود
فرناز خاله آرسن جون
7 تیر 94 17:48
اول از همه یه تبریک جانانه به خاطر تولدت رومینا جان انشالله روزهای اتی برات پر از شادی و سلامتی در کنار عزیزانت باشه و به هر چی آرزو داری برسی همیشه به شادی وتفریح گلم انشالله دیگه اتفاق ناگواری براتون نیفته و جمعتون همیشه شاد و خندون باشه رادوین جون رو از طرف من ببوسی
رومینا
پاسخ
یه دنیاااااااااااااااااااا ممنونم دوست عزیزم که به ما لطف داری خانومی
مامان مهری
8 تیر 94 8:45
چقدر وحشتناک بوده اتفاقی که برای آقا مرتضی افتاده. یعنی تصورش هم خیلی سخته. خدا رو شکر که توی جمعتون دکتر هم بدوه وگرنه ممکن بود تبدیل به بدترین شب عمرتون بشه. خدا واقعا خیلی رحم کرده. امیدوارم یه ماشین خیلی خیلی خوب بخرین... رنگ موهات هم خوشگله بهت میاد
رومینا
پاسخ
مهری جون 2 دقیقه ایست قلبی داشت خیلی استرس بهمون اومد نمیدونی چی کشیدیم . فرداش رفتم بیمارستان گفتم مرتضی باید به همه بچه ها شام بدی ممنونم که به وبلاگمون سر زدی مهراد قشنگم رو ببوس مهری جون موهامو سرمه ایی کردم خیلی باحال شده
الهه مامان مبین
8 تیر 94 17:32
همیشه به گردش رومینا جون رادوین عسلم خوبه خدا رو شکر که حال دوستتون خوب شد . بنده خدا... خیلی براش ناراحت شدم ... رادوینم رو قربون ...
رومینا
پاسخ
به به الهه جون خوبی عزیزم کجاهاییییی نیستییییییییییییییییییییی دو سه بار زنگ زدم نبودی . مبین جونم خوبه
مامان ela
11 تیر 94 1:27
سلام گلم همیشه به شادی تولدت رو تبریک میگم الهی که ۱۲۰ ساله بشی از بس خوب و همربونی همه به فکرتن انرژی مثبت میدی و صدرصد اونو هم میگیری باور کن همه اینا اعمال قشنگه خودته که بهت میرسه دوست خوبم خیلی پست قشنگی بود هر دوتاشم واقعا لذت بردم راوین عسل رو ببوس
رومینا
پاسخ
سلام به عاطفه جونم خوبی عزیزم الای گلم رو ببوس با او.ن فیگورهای معروفش ممنون عزیزم لطف کردی که وقت گذاشتی اومدی وبلاگم
آویسا
15 تیر 94 14:46
ای جونم رادوین گلیبه به چه رومینا جون فشنی چه رنگ موییخداروشکر که مهمونی هم بخیر گذشته
رومینا
پاسخ
رنگ مو ی ابی