بدون عنوان
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.
تیر برو باد بیا غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا
پسر عزیزم جشن تیرگان ایرانی رو بهت تبریک میگم

رادوین خیلییییییییییییییییییییییی شیطون بلایی شده یه حرفهای میزنه که واقعا باعث تعجبم میشه 
این روزها همه جا های تفریحی شلوغه مخصوصا کنار دریاااااااااااااااااااااا وای که چه مزه ایی میده وقتی ذوق یکدونه پسرم رو میبینم که دوست داره اب بازی کنه و افتاب بهش بخوره و از گرماش لذت ببره 
استخر بادیش رو پر از اب کردیم و اولش با کمی اکراه رفت تو اب و بازی کرد وقتی خوشحالیشو می دیدم ذوق میکردم .
هنوز علاقه زیادش به ماشین هست . بعد از ماشین علاقه داره که تو اشپزی کمکم کنه ولی خواب گاهی اوقات خراب کاری میکنه
تو خونه و بیرون فقط چشمش به ماشین هست
تو خونه همه حواسش به من و احسان هست که داریم با هم حرف میزنیم دقت میکنه با وجود اینکه تبلت دستش هست و همه حواسش رو متمرکز کرده به بازی ولی نیم نگاهی به ما میندازه تا ببینه ما چی میگیم

مغازه دایی امیر جونش
همه قطعات ماشین رو میشناسه و همه رو باز میکنه تا ببینه قطعات چه طور بسته شدن

با بابا حسن و احسان و 4 تایی هفته گذشته رفتیم کامان تلیسیژ سوار شدیم و بهمون خوش گذشت


رادوین کلی بازی کرد و تجربه های خوبی بدست اورد

سد خاکی مرتضی علی در اقا بابا


دیروز با بابا حسن و مانی رفعت و خاله نگین رفتیم رودبار خیلی جمعه خوبی بود
و از جاده قدیم رفتیم و یاد خاطرات قدیم افتادیم که چقدر تو جاده قدیم حال و هوایی بهتری هست


این روزها خیلی ذهنم درگیره امیدوارم که زودتر بتونیم یه تصمیم خوب بگیریم که توش موفق باشیم
ماشینمون رو فروختیم و درحال خرید یه ماشین بهتر هستیم ولی هنوز موفق نشدیم 
و رادوین هر روز میگه بابایی ماشین نخریدی هنوز بعد میگه خواب ایشکال نداره ماشین خواستی ماشین فاطی رو بردار (مادر شوهری)
عاشقتم پسر نازم 
شب گذشته تولد مهسا بود کلی برنامه ریختیم و ولی یه اتفاق بد خیلی حالمون رو گرفت . وسط مهمونی یه دفعه مرتضی که کمی قلبش مشکل داشت بیهوش شد (رقص نور و صدای ضبط ) باعث شده بود که کمی حالش عوض بشه یه دفعه سرش خورد زمین و کمی خون اومد نمیدونید به چه حال روزی افتاده بودیم تبزرگترین شانسمون این بود که دکتر و مهمون دیگمون رضا که خودش دکتر اورژانس بیمارستان هست اونجا بودن منیر و سوسن هم که پرستار ولی مرتضی چون داداش سوسن بود سوسن خودش از استرس هیچ کاری نمیتونست بکنه . دکتر سریع نفس مصنوعی داد و رضا هم سریع سی پی آر میکرد .
من سریع رادوین رو بردم تو اتاق ولی از هیاهو و استرسی که خودم داشتم ترسیده بود و گریه میکرد قادر نبودم ساکتش کنم به قدری حالم بد بود که حال مرگ بهم دست داده بود. یه دفعه دیدیم که دکتر میگه نبض نداره نفس نمیکشه رنگش کبود شده بود زنگ زدیم امبولانس سریع رسیدن و اومدن بالا باز دکتر نفس مصنوعی و رضا هم سی پی آر کرد نفسش برگشت و با امبولانس بردنش . سوسن و دکتر همه زنگ زدن به همکارشون هرچی دکتر بود ریخته شدن تو بیمارستان . و بردنش تو سی سی یو دیگه اطلاع دادن که حالش خیلی خوبه فقط باید تحت مراقبت باشه دیگه چون خود سوسن پرستار بخش اونجا بود خودش پیش مرتضی موند دیگه بقیه تولد با کمی تاخیر گرفتیم ولی دیگه اینقدر استرس بهمون وارد شده بود نمیتونستید خیلی خوشحال باشیم .
خلاصه یه خاطره برامون موند ولی مرتضی زندگیشو مدیون دکتر و رضا بود اگر اونا نبودن قطعا سرنوشتش جور دیگه ایی میشد تا امبولانس برسه خدایی نکرده اتفاق بدی میافتاد .
امیدوارم برای هیچ کس این اتفاق ها پیش نیاد


بدون عنوان 

